۱۳ مهر ۱۳۸۹

برگزاری کارگاه آموزشی عکاسی از مواد غذایی با پس زمینه های خاص توسط یدالله ولی زاده
مکان برگزاری: موزه امام علی
زمان: 29 مهرماه 1389 ساعت 15الی 18
مصرف مواد غذایی و تبلیغ آن به دو فاکتور عمده بستگی مستقیم دارد. در درجه اول طرح وکیفیت بسته بندی محصول می باشد که در این مرحله عکاس وظیفه دارد که آن را به بهترین شکل و در بهترین فضا و بکراند به نمایش بگذارد و نحوه دیگر برخورد یک عکاس تبلیغات با سوژه مواد غذایی عکاسی از خود محصول بدون بسته بندی می باشد که بستگی زیادی به نوع چیدمان روی میز دارد. در این ورک شاپ 2 نوع عکاسی از مواد غذایی به نمایش گذاشته خواهد شد. 1،عکاسی از محصول با بسته بندی در پس زمینه خاص و دیگری عکاسی از محصول بدون بسته بندی بر روی میز خواهد بود.

_DSC0154_copy.jpg

_DSC0804.jpg
جهت ثبت نام با جناب آقای ویلیام هارتیونیان به شماره تماس 09122078576 تماس حاصل فرمائید.

۱۵ مرداد ۱۳۸۹

عکاسی از ظروف تفلون با صحنه ارایی به همراه عکس پشت صحنه

 عکس محصول

2_1.jpg

عکس پشت صحنه

1.jpg

۱۲ مرداد ۱۳۸۹


آیا یادتان هست که از "ولش کن" روزی چند بار استفاده می کنید که اگر استفاده نمی کردید چه تاثیری در زندگی شما میگذاشت؟ یا این که روزی چند بار این کلمه را از دهان دیگران می شنوید و آیا تاثیر بازگو کردنش را در زندگی خود می بینید؟
بگذارید خاطره ای برایتان تعریف کنم:
زمانی در یکی از موسسات آموزشی خصوصی مشغول تدریس بودم. کلاس عکاسی تبلیغاتی را برداشته بودم و با شور و شوق فراوان درس می دادم. یک ترم سپری شد و به وضوح دیدم که تعداد زیادی از دانشجویان علاقه زیادی به این رشته دارند بیشتر تشویق شدم که بهتر و با علاقه تر درس بدهم. هر چه که از لحاظ امکانات و معلومات داشتم در اختیارشان می گذاشتم. آخر ترم رسید و زمان ژوژمان. ژوژمان کارها برگزار شد و واقعا حیرت انگیز بود عکسها خیلی خوب و باعلاقه عکاسی شده بود و بهتر از آن، نمایش داده شده بود. یکی از این جماعت دانشجو در طول ترم کار زیادی ارائه نکرد و علاقه زیادی هم به خرج نداد، با لطبع ژوژمان خوبی هم برگزار نکرد موقع نمره دادن رسید و من به جای نمره20 به ایشان 15 دادم بعد از مدت کوتاهی دیدم رئیس موسسه مرا احضار کرد و گفت: جناب فلانی چرا به فلان دانشجو نمره کم دادید و من هم درجواب عدم علاقه و فعایت کافی را مطرح کردم ولی ایشان به جای پذیرفتن موضوع به من گفتند "ولش کن" حالا یک نفر را هم ندیده بگیرید چه می شود؟ آنجا تازه به وسعت معنای این واژه پی بردم و دیدم که خیلی کارها می تواند بکند. بعد یاد خاطراتی که با پدرم داشتم افتادم و دیدم ایشان هم از این واژه زیاد استفاده می کردند. مثلا نقاش می گفت رنگ این دیوار باید عوض شود جواب: "ولش کن" مهم نیست، این یخچال باید پروانه اش عوض شود وگرنه موتورش می سوزد جواب: " ولش کن" حالا که کار می کنه و ...
بعد باز هم بیشتر فکر کردم دیدم نه پدرم و نه مدیر آن موسسه بلکه تمام مردم از این واژه استفاده زیادی می کنند. در عکاسی: "ولش کن" این عکس از سرش هم زیاده یا در طراحی: این لوگو مناسب کار نیست جواب: "ولش کن" وقت نداریم و باز در تمام موارد و بعد از تعمق بیشتر در رابطه با این موضوع  پی بردم که استفاده از واژه "ولش کن" درگفتگوی روزمره و زندگی ما چنان صدمات بزرگی به ما وارد می کند که اگر واقعا بنشینیم و حساب و کتاب کنیم  دریک جلد و صد جلد و یک میلیارد و یک صد میلیارد نمی گنجد. عمق فاجعه بسیار زیاد است. و بعد به این نتیجه رسیدم که فاصله بین افرادی که در جامعه موفقند و آنان که موفق نیستند در استفاده کردن و یا نکردن از واژه "ولش کن" است. یک پزشک خوب و یک پزشک بد،  تفاوت در دقت عمل و ریز بینی و حساسیت بالا، چرا که هر ولش کن می تواند به قیمت جان انسان تمام شود. تفاوت یک عکاس خوب و بد، یک عکس بدون نقص یعنی حساسیت زیاد در چیدمان و نور و ترکیب بندی و ریز نگری های بسیار و یک عکس بد یعنی نادیده گرفتن تمام مواردی که نام برده شد و یا به عبارت دیگر استفاده از "ولش کن" .

بگذارید مورد مصرف دیگری را که برای "ولش کن" برایم پیش آمد را با گفتن خاطره ای بیشتر توضیح دهم. روزی یکی از اساتید عکاسی تبلیغاتی تلفن زد وگفت می خواهم بیایم دفترت و من هم بسیار استقبال کردم و گفتم تشریف بیاورید. بعد از ساعتی ایشان تشریف آوردند و نشستیم به گفت و گو. خلاصه، بحث رسید به معضلات عکاسی تبلیغاتی که ما اِلیم و بلیم و خیلی مشکل داریم و باید این کارها را نکنیم و آن کارها را بکنیم وغیره. 2و3 ساعتی گذشت و بحث همچنان ادامه داشت و بعد از مدتی استاد گرانقدر انگار که حرفهایشان به ته دیگ رسید. لحظه ای ساکت ماندند و بعد جمله آخر را به این شکل تمام کردند: ای بابا، "ولش کن" سر تو درد نیار. این چیزها درست شدنی نیست. من یک لحظه مبهوت و هاج و واج بودم که اگر قرار بود بعد از 3 ساعت گفت وگو به اینجا برسیم و با یک "ولش کن" بحث را تمام کنیم چرا بیخود شروعش کردیم. خلاصه این داستان گذشت و بعد از مدتی آن استاد گرامی دوباره به من زنگ زد و درخواست ملاقات دیگری را در ادامه ملاقات قبلی داشت. ولی این دفعه من به جای قبول درخواست ملاقات به ایشان گفتم استاد اگر قرار است که بعد از 2و3 ساعت بشنویم "ولش کن" بگذارید من همین الان بگویم "ولش کن" و دیگر سر خوددمان را درد نیاوریم. وخداحافظی کردم. الآن هم روی صحبتم با شماست. هر موقع خواستید سر درد نگیرید فقط بگوئید "ولش کن" و بس همه کارها خود به خود درست می شود.


                                                                                             یدالله ولی زاده
                                                                                             عکاس تبلیغات
عکس با ولش کن

_DSC0181.jpg

عکس بدون ولش کن

_DSC0493.jpg

۰۴ خرداد ۱۳۸۹

روزی در استودیو مشغول عکاسی بودم که زنگ تلفن به صدا درآمد. خانم منشی تلفن را برداشت و من صدای گفتگوی بین ایشان و طرف دیگر را میشنیدم. بعد از یک مکالمه کوتاه خانم منشی به من گفت آقای X از شرکت y پشت خط هستند.

تلفن را گرفتم و شروع به صحبت کردم. متوجه شدم که از شرکت تولیدی معروفی میباشند. آنها قصد عکاسی از محصولاتشان را داشتند. برای روز بعد قرار گذاشتیم و من به ایشان تاکید کردم که حتما عکسها و نمونه های قبلی را که قبلا کار کرده اند به همراه داشته باشند.

زمان قرار فرا رسید و آقای X با یک هیات 3 نفره تشریف آوردند. بعد از تعارفات زیاد و میل نمودن چای بحث شروع شد. من از آنها خواستم که نمونه های عکاسی قبلی را ببینم.

شخصی که همراه آقای X آمده بود گفت: آخر خیلی عکسهای خوبی نیستند بهتر است آنها رانبینید.  از ما اصرار و از آنها انکار. بالا خره مجبور شدند عکسها را نشان بدهند.

 یکی از آنها پاکتی را روی میز گذاشت و از داخل آن چند عکس پرینت شده درآورد. چشمتان روز بد نبیند. یک سری عکس که فکر میکنم با موبایل شخصی روی مقوای سفید، گوشه حیاط ،عکاسی شده بودند. پیش خود گفتم ( برای همین بود که از نشان دادن عکسها خجالت میکشیدند).

 قیمت دادم وبا قیمت موافقت شد . قرار بر این شد که کار عکاسی محصولات از هفته بعد شروع شود. محصولات را فرستادند و ما در این فکر که با چه چیدمانی و چه فضایی عکاسی کنیم آن هفته را گذراندیم.

 بعداز چند روزآماده شدیم تا کاررا شروع کنیم. عکاسی با شتاب ولی با نقشه حساب شده قبلی آغاز گردید. این صحنه را بچین آن صحنه را جمع کن. بعد ازگذشت یک هفته عکاسی به پایان رسید. الحق و الانصاف هم عکسها خیلی خوب شده بود. خودم هم راضی بودم.

 نمونه عکسها ارسال شد، تا جناب آقای مدیرعامل و عوامل در صحنه عکسها را ملاحظه فرمایند. چند روز گذشت و از شرکت y خبری دریافت نشد. به خانم منشی گفتم تماس بگیرید و ببینید نتیجه چه شد. ایشان تماس گرفتند و آنهادر جواب گفتند مشغول بررسی عکسها هستند و تا یکی دو روز دیگر نتیجه را اعلام میکنند.

 پس از دو روز دیگر تماس گرفتند و درخواست برگزاری یک جلسه کردند ،جلسه بر قرار شد و آقایان تشریف آوردند. پس از سلام و علیک و عرض ادب رفتیم سر اصل مطلب.

سوال کردم خوب، چه شد،? آیا انتخابتان را انجام دادید ،? گفنتد بله ولی یک مقدار تغییرات داریم. کنتاکتها را که به ضمیمه ان چند ورق پیوست شده بود را از پاکت در اورده و روی میز گذاشتند.

 رفتیم سر اولین عکس،اصلاحات به این قرار بود .اگر ممکن است رنگ پشت (بک گراند) عوض شود. پسته سمت راست یک مقداری بیاید به چپ و جای لیوان فعلی از لیوان دیگری استفاده شود.  همانطور که داشتم این مطالب را میخواندم به جمله بسیار عجیبی رسیدم!نوشته شده بود( لطفا عکس مقداری پخته تر شود). اول فکر کردم که اشتباه خوانده ام برگشتم عقب و دوباره خواندم( لطفا عکس مقداری پخته تر شود). نمی دانستم که چه باید بکنم و چه باید بگویم. بخندم؟گریه کنم؟عصبانی شوم؟ و یا ....

کنترلم را از دست دادم ونتوانستم جلوی خودم را بگیرم و با لحنی که هم عصبانیـت در آن بود و هم تمسخر از آقای X پرسیدم ببخشید، منظور از کمی پخته تر شود چیست؟ یعنی باید بگذاریم روی اجاق گاز بیشتر بپزد و یا خیر، منظور دیگری دارید؟

آقای X در جواب گفتند یعنی مقداری پخته تر شود دیگه! گفتم خوب این که پخته تر شود را اینجا نوشته است ولی من منظور را نفهمیدم.

 آقای X گفتند: نمیدانم، این را مدیرعامل نوشته است ،میپرسم و نتیجه را به شما می گویم.  بعد از دیدن باقی عکسهای انتخابی ومطالعه ایرادات و اصلاحات متوجه شدم که جمله "کمی پخته تر شود" در تمام اصلاحات عکسها پای ثابت هستند و اصلاحات دیگر در رابطه با جابجا کردن یکی دو المان در تصویر بودند.

 طاقت نیاوردم و در آخر جلسه آقای X را مخاطب قرار دادم و گفتم ،شما روزی که اولین جلسه رابرگزار کردیم عکسهایی که به من نشان دادید آن عکسها بود. الان که چنین عکسهایی را میبیند عقربه های ایراد گیریتان روی ساعت این عکسها ایستاده، چرا آن موقع سلیقه و ذوق هنریتان فعال نبود. ظاهرا عکسهای ما در هنرمند شدن شما و تقویـت سواد بصری و مبانی هنرهای تجسمی شما خیلی تاثیر گذار بوده.

 حضار نگاهی به هم کردند واز انجا که سخنان من خیلی به مزاجشان خوشایند نبود نشنیده گرفتند و به قولی ( خودشان را زدند به کوچه علی چپ).جلسه تمام شد وهیات مذکور استودیو را ترک کردند ومن را در ابهام ان جمله کذایی "کمی پخته تر شود" تنها گذاشتند.

 داستانی را که برایتان تعریف کردم حتما برای شما هم اتفاق افتاده است. ولی سوال اینجاست ،چرا مشتریان عزیز عکس تبلیغاتی که بعضا هیچکدامشان بویی از هنر نبرده اندوقتی پیش ما میایند شروع به اظهار نظر مینمایند وهمگی در یک لحظه هنرمند می شوند.

اگر شما توانستید جواب را پیدا کنید با من هم درمیان بگذارید و در ضمن خوشحال می شوم عکس العملتان را در برخورد با چنین اوضاع و احوالی برای من ارسال نمایید. استفاده خواهم کرد.                                                                           

یدالله ولیزاده

 

عکس پخته نشده

_DSC0417_resize_1.jpg

 

عکس پخته شده 

 

3.jpg

صفحه 2 از 3
صفحه قبلی < 1  [2]  3  >> >>| صفحه بعدی